|
. . . Ohh!, there's a world without you
|
امروز دومین روز از دومین ماه فصل پاییزه ، دلم گرفته...!
دکتر شریعتی میگه:
زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و
۱۹ساله که بودم فکر میکردم اگه برم دانشگاه همه چی حله حله و عشق وحال...زهی خیال باطل![]()
الان که به گذشته فکر میکنم میبینم همیشه مشکل و سختی بوده و در آینده خواهد بود و تنها راه مقابله با مشکلات فقط حل آنهاست...
با این وضع و اوضاع مملکت که دارن جونی و همه چیزمونو ازمون میگیرن باید آگاه باشیم و با اندیشه جلو بریم. نمی خوام حرف سیاسی بزنم چون اصلا فایده نداره، شایدم فکر کنید دارم خودما تبرئه میکنم نه اصلا اینطور نیست من مسئولیت تمام مشکلات و سختی خودم رو بر عهده میگیرم ولی با وضع و اوضاع کشور ما، مشکلات قوز بالا قوزه. . .
باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که از ماست که برماست. . . و تا ما چیزیو نخواهیم به سرمون نخواهد آمد. باید از خودمون شروع کنیم و تغییر کنیم تا . . .
بهتره مثبت اندیش باشیم تا نتیجه بگیریم وگرنه با این فکر و افکار داغون ما وضع اوضاعمون همینه که هست![]()
وین دایر توی کتاب (باور کنید تا ببینید) میگه: به هر حال راه غلبه بر موانع و تنگناها را باید در ذهن جستجو کرد...
و تحول شخصی رو اینجور توصیف میکنه:
تمایل برای اندیشیدن و عمل کردن به جای ترس از تجربه های گذشته.
توانایی قاطع برای لذت بردن از هر لحظه زندگی.
عدم تمایل به قضاوت و داوری در مورد دیگران.
عدم تمایل به تغییر و تفسیر اعمال دیگران.
عدم تمایل به اختلاف و داوری.
عدم توانایی برای نگران شدن.
تشکر و قدردانی مکرر و احساس رضایت باطنی از مردم و طبیعت.
برخورداری از چهره ایی متبسم.
آمادگی فراوان برای پذیرش عشق و کشش غیرقابل کنترل برای ایثار آن. . .
از همه دوستان تشکر و قدردانی فراوان میکنم.![]()
![]()
باور کنید خیلی دلم تنگ شد بود واسه آپ کردن و شما دوستان ،راستش دلم نمیاد این وبلاگ رو رها کنم و برم واسه همین برگشتم تا بازم مطلب بزارم و کنار شما باشم همیشه تو زندگیم از چیزای زود گذر بیزارم و این چند سال انقدر تجربه کردم و سختی کشیدم تا بالاخره حس میکنم یه چیزایی رو بدست آوردم که خیلی با ارزشه و هیچ وقت از بین نخواهد رفت . . .
زخم من ، چسب زخمهای تو
سلام![]()
ولنتاین مبارک![]()
باید بگم که وقت رفتن من رسید ، اون چیزی که از به راه انداختن این وبلاگ می خواستم بدست بیارم بعد از دو-سه سال بدست آوردم و دیگه با این وبلاگ کاری ندارم .
تمام مطالبی که در این وبلاگ گذاشتم یه جورایی نشانده افکارم ، دیدگاه سیاسی من ،شوخ طبعی من و احساساتم هست.
اگه مطلبی یا عکسی را حس کردین بی ادب و زشته من همین جا معذرت خواهی میکنم ولی می دونید چیه قصد من فقط لبخند زدن شما و شاد بودن شما بوده.
از همه دوستایی که به اینجا امدند و خواهند آمد کمال تشکر رو دارم ( نظری نذارید چون دیگه به این وبلاگ نمیام)
بدترین و سخترین روزهای زندگیم این چند سال بوده البته تا الان ...
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم، دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی می خانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم . . .
خداحافظ
خیلی وقت بود آپ نکرده بودم مطلب قشنگیه امیدوارم خوشتون بیاد![]()
اسطوره ی مرگ
سالها پیش قلبی داشتم مشتاق دوست داشتن و دوست داشته شدن اما چون چنین چیزی در آن زمان هرگز محقق نشد در ذهنم چاره ای برای علاج قلب رنجور خود نیافتم جز آرزوی مرگ.
زمان گذشت و قلبی مهربان دلسوزانه ( از نظر من گاه از روی ترحم) عاشقم شد ولی من حتی ذره ای محبتش را در قلبم جاری نساختم و در این پندار بودم که این خیال است و مرگ نزدیک.
در اولین لحظه ای که فهمیدم واقعا مرا دوست می دارد چون حتم داشتم این تحقق رویایم است سرشار از خوشی مردن را تجربه کردم و مرگ به رویم آغوش خود را باز کرد و در فراق او سالهاست که در اعماق هراس آورقبرم، اشک می ریزم.
تقدیم به همه ی دل های مهربون و عاشق
روزگار غریبی ست نازنین
دهانت را میبویند " مبادا که گفته باشی دوستت دارم "
دلت را میپویند
روزگار غریبیست نازنین
روزگار غریبیست نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
و در این بنبست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست
آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبیست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.
قسمتی از زندگی نامه این شاعر آزاده در ادامه مطلبه![]()
بازم مثل همیشه دیر آپ کردم![]()
ولی خوب این دفعه یه کم از حالته شوخی و مسخره بازی بیرونه![]()
دو تا عکس میزارم می دونم احساسات شما رو هم بر خواهد انگیخت ![]()
قدر دوستي ها را بدانيم
به تصویر ها دقت کنید واقعا خیلی با احساس هستند وقتی بهشون نگاه میکنم یادم به این شعر می افتد.
سربه هم آورده دیدم برگهای غنچه را
اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد...
از همه دوستان برای لطفی که به من دارند ممنونم![]()
![]()